تبليغاتX
مُجـــــــــــــــــــــــــــــــــــرا
جمعه شانزدهم اسفند 1387 | 12:12

 

تو چه بودی َ مانده فرد ای من !

ای هیاهویی ترین راز حدوث !

هدیه ی رنگین زمان !

آه ....ای معجزه ی حس حیات

...

تو جه بودی

که پس از رفتن تو

هیج کس نیمه شبی پنجره را

تا پناگاه دل دربدر باد شود باز نکرد

آب تنی در شط شب گم شد

هیچ کس را فرصتی تا به تماشای رخ پروین بنشیند نرسید

و کسی هم به هوای بوی مهتاب

نفسی را ز بناگوش شبی سر نکشید

و فقط یاد تو در متن شب است

که پر از راز و کرامات و معماست هنوز.

......

تو چه بودی

که پس از رفتن تو

دست پر مهر نسیم

به سر برکه ردیفی ز نوازش ننواخت

ز فراز و ز فرود گذر رود

بانگ آواز نیامد

دامن آبی آرام افق

چهره پرداز گل موج نشد

دست باران به سراپای عطش

در رگ خشک بیابان نرسید

و فقط یاد تو در واژه ی آب

نیمه پنهان .نیمه پیداست هنوز

............

تو چه بودی

که پس از رفتن تو

صبح پروانه ای از حوض پر از نقش و نگار تر یک باغچه نیز

بال را باز نکرد

باغ دل تنگ تماشای گلی سرخ گریست

و هوای سحری معجزه آغاز نکرد

و گلی جز گل آه کسی از خاک ندید

مرد در حسرت یک بافه ی گل

شوق عریان نگاه

پونه دل مرده شد و عطر غریبی داد

و دگر نیست شقایق نقطه ی عطف بهار .

و فقط یاد تو چون خطبه ی گل

قابل تکرار

در فراوانی امید به فرداست هنوز .

..............

تو جه بودی

که پس از رفتن تو

شد مکرر نوبت قحطی مهر

خنده از حاشیه و متن خیابان .

به کجا رفت ؟

هیچ کس را خبری نیست

قاب بی روح نگاه های پر از بهت

از شمیم مهربانی شد تهی .

شانه ای را بتوان  تکیه بر آن کرد

نشد یافت

و فقط یاد تو در ذهن بلوغ است

که سپیدار صفت مانده و بر جاست هنوز . 

............

تو چه بودی

که پس از رفتن تو

گرد نور از اثر پای شهاب

روی فانوس ستاره ننشست .

هیچ بدری به سرانداز پر از پولک شب

خیره نشد .

فلق از غنچه ی نور

به بلندای تن شرق

گرهی ساز نکرد

و سخاوت منشی را آفتاب

گوییا برده ز یاد

فرصت صبح شدن

رفته به باد .

و فقط یاد تو هست

که به هر جلوه در آید

دل نشین و طرب افزاست هنوز .

..............

تو چه بودی

که پس از رفتن تو

شعر شد مرثیه و سوگ سرود

شعر آغوش به روی غم شاعر نگشود

نم احساس به روی گل ادراک سحر جوش نزد

هیچ کس زمزمه ای مثل قدیم

در سراشیبی شب

گرم جاری ننمود .

شور شد گریه و درد

سنگ شد عاطفه ها

آرزو حادثه کهنه و سرد .

به گریبان سر خود برده ترین

مهربانی شد و مهر .

و فقط یاد تو هست

که نشاط آور و پاینده و زیباست هنوز .

............

تو جه بودی

که پس از رفتن تو

سیره ی خوب غزل خانه نشین شد

سار اندیشه سراغی ز بلندای صنوبر نگرفت .

و نزد در افق شعر پری

این پرستوی خیال .

ساز سمفونی عشق آسمان را نشکافت

ز سفر چلچله ی شوق نیامد باز

عادت کوچ ز مرغان مهاجر بکریخت

و قناری به سکوت

سوگوار نفس خویش نشست .

و فقط یاد توهست

که تر و تازه و خوش

دلبرانه

مثل خوابی بغل سایه افراست هنوز .

..........

 

رگ دستی که به انسان می دهد حس حیات

رقص موزون ترا می طلبد

ای صاحب تفسیر وجود ای مبهم روشن ای عشق !

تو چه بودی

که پس از رفتن تو

هیچ در چشم کسی حتی کمی زیبا نشد

هر چه امد همه افسردگی و هیچی .

نقطه ی بودن من

تا مداری که به حقیقت برسد

چقدر فاصله دارد

ای غریب مهربان ای گوهر کم یاب!

تو چه بودی

که پس از رفتن تو

مانده در ژرفای مردابی عمیق

دست و پایی می زنم سر  سخت و جانکاه. میان ارتفاعی پست.

با فریب سایه ی گل برگ نیلوفر .

و فقط یاد تو هست

که غزلواره به گوش

خیره بر مردن من گرم تماشاست هنوز .

............

کاش آیین محبت مرده بود

کاش می شد که بگویم که مرو

ای دریغا که دل خوش صفتان سخت تر از صخره ی خاراست هنوز .

 

                                                                                                     م.موسایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 


نويسنده : محمود دشتی زاده |